تبليغاتX
نوگل
۲۶ اسفند سیزدهمین سالگرد پدربزرگمه

پدر بزرگی که تو این مدت هرگز از یادش غافل نبودیم و نمیشیم

بابابزرگ خوب و مهربونم بدون که فراموش نشدی

بدون که دلم برای بغلت تنگ شده

برای محبت وعشق خالصانه و بی دریغت

قشنگ ترین خاطرات کودکیم رو برام ساختی

قشنگ ترین هدیه ها رو از دستای مهربون تو گرفتم

هر وقت دیدمت برام هدیه داشتی از کتاب و لباس و عروسک و انواع و اقسام خوراکی ها

یادمه که چه جوری با حرفای قشنگت منو قانع کردی که هر روز صبح حتما  ۱ دونه  سیب بخورم  اون موقع که همش ۴ سالم بود و من به عشق اینکه تو گفته بودی اگه سیب بخورم لپام قرمز میشه بجای ی دونه چند تا میخوردم

یادمه که از همون بچگی تو منو با حافظ و مولانا اشنا کردی و برام از دیوان حافظ تفال میزدی .واسه منی که حتی مدرسه نرفته بودم از داستان های شاه نامه میگفتی

پدر بزرگ مهربونم دلم برات تنگ شده

 هنوزم هر وقت مشکلی برام پیش میاد بخوابم میای و تو خواب بغلم میکنی

حیف که دیگه نیستی و

من الان فقط دلم به سر زدن به سنگی خوشه که روش تاریخ تولد و وفاتت رو با شعری از حافظ نوشتن

دلم واسه عیدی هات تنگ شده

دلم واسه ایه الکرسی خوندن هات وقتی که بدرقمون میکردی تنگ شده

چقدر بده که بعد از تو  باغچه ات رنگ گلی به خودش ندید

چقدر بده که بعد از تو حیاط خونه جایی برای دور هم نشستن نشد

چقدر بده که نیستی

چقدر پدر بزرگ داشتن خوبه

اقا جون بیشتر از همیشه دوست دارم و حسرت بودنت تا ابد با من میمونه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:29  توسط نوگل  | 

چگونه خاک نفس می کشد ؟ بیندیشیم
چه زمهریر غریبی
شکست چهره مهر
فسرد سینه خاک
شکافت زهره سنگ
پرندگان هوا دسته دسته جان دادند
گل آوران چمن جاودانه پژمردند
در آسمان و زمین هول کرده بود کمین
به تنگنای زمان مرگ کرده بود درنگ
به سر رسیده بود جهان
پاسخی نداشت سپهر
دوباره باغ بخندد ؟
کسی نداشت یقین
چه زمهریر غریبی
چگونه خاک نفس می کشد ؟
بیاموزیم
شکوه رستن اینک طلوع فروردین
گداخت آن همه برف
دمید اینهمه گل
شکفت این همه رنگ
زمین به ما آموخت
ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم
مگر که از خاکیم
نفس کشید زمین ما چرا نفس نکشیم ؟
فریدون مشیری
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 1:20  توسط نوگل  | 

زخمي تر از هميشه از درد دل سپردن
سرخورده بودم از عشق در انتظار مردن
با قامتي شكسته از كوله بار غربت
در جستجوي مرهم راهي شدم زيارت

رفتم براي گريه رفتم براي فرياد
مرهم مراد من بود كعبه تو رو به من داد

اي از خدا رسيده اي كه تمام عشقي
در جسم خالي من روح كلام عشقي
اي كه همه شفايي در عين بي ريايي
پيش تو مثل كاهم تومثل كهربايي
هر ذره از دلم را با حوصله زدي بند
اين چيني شكسته از تو گرفته پيوند
اي تكيه گاه گريه اي هم صداي فرياد
اي اسم تازه ي من كعبه تو رو به من داد

من زورقي شكسته م اما هنوز طلايي
توفان حريف من نيست وقتي تو ناخدايي
بالاتر از شفايي از هر چه بد رهايي
اي شكل تازه ي عشق تو هديه ي خدايي

با تو نفس كشيدن يعني غزل شنيدن
رفتن به اوج قصه بي بال و پر پريدن
اي تكيه گاه گريه اي هم صداي فرياد
اي اسم تازه ي من كعبه تو رو به من داد
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 0:47  توسط نوگل  | 

من فراموش کرده بودم همه روزای خوب

اومدی افتابی کردی تن سرد غروب

عشقت به من داد عمر دوباره

معجزه با تو فرقی نداره

تو خالق من بعد از خدایی

در خلوت من تنها صدایی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 1:22  توسط نوگل  | 

گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)

•  باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

•  اگركسي اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب)

•  وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)

•  متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)

•  بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )

•  اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 22:9  توسط نوگل  | 

اومدی اومدی

چه خوب کردی اومدی

روزای خالیه دلمو غروب کردی اومدی

اومدی وقتی که اشکم لحظه چکیدنش بود

وقتی که غنچه لبهام صبح خوبه چیدنش بود

اومدی وقتی که بارون میومد تو طاق ایوون

وقتی که پرنده عشق لحظه رسیدنش بود

اومدی وقتی که دلگیر بودم

تو خودم اسیر و زنجیر بودم

اومدی مثل ی خورشید اومدی

وقتی از بود و نبود سیر بودم

اومدی چه خوب کردی اومدی

روزای خالیه دلمو غروب کردی اومدی

تو که اومدی هوای شب من رنگ سحر شد

اومدی با تپش عشق همه جا زمزمه سر شد

تو که اومدی بهار گونه هام رنگ دگر شد

گل تازه جون گرفته روی شاخه تازه تر شد

اومدی وقتی که دلگیر بودم

تو خودم اسیر و زنجیر بودم

اومدی مثل ی خورشی اومدی

وقتی از بود و نبود سیر بودم

اومدی اومدی اومدی چه خوب کردی اومدی

روزای خالیه دلمو غروب کردی اومدی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 20:23  توسط نوگل  | 

 من من محاله از تو سیر بشم

کی میتونه جای تو رو تو قلب من بگیره

اینو بدون طفلی دلم به عشق تو اسیره

کی میتونه جای تو رو تو قلب من بگیره

اینو بدون عاشق تو داره واست میمیره

من من محاله از تو سیر بشم

توی اوج  بی کسی هام دلواپسی هام

یاوری از غیب رسید به فریاد

شکر خدایی که تو رو به من داد

 

تو ی دشت  بی پناهی بی تکیه گاهی

یاوری از غیب رسید به فریاد

شکر خدایی که تو رو به من داد

من من محاله از تو سیر بشم

کی میتونه جای تو رو تو قلب من بگیره

اینو بدون طفلی دلم به عشق تو اسیره

کی میتونه جای تو رو تو قلب من بگیره

اینو بدون عاشق تو داره واست میمیره

اشتیاق زندگانی با تو در من زنده شد

باغ ویران دلم از عطر گل اکنده  شد

خسته از بی حاصلیه عمر بودم امدی

حاصل بی ارزش من لایق و ارزنده شد

من من محاله از تو سیر بشم

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 17:59  توسط نوگل  | 

همه روز روزه بودن ، همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن ، سفر حـجـاز کردن

شب جمعه ها نخفتن ، به خدای راز گفتن

ز وجــود بــی نـیـازش ، طـلـب نـیـاز کردن

ز مـسـاجـد و معابد ، همه اعتکاف جستن

ز مـنـاهـی و مـلاهـی ، هـمه احتراز کردن

ز مـدینه تـا به کعبه ، سر و پا برهنه رفتن

دو لـب از بـرای لبیک ، به وظیفه باز کردن

بـه خـدا کـه هیـچیـک را ، ثمر آنقدر نباشد

کـه بـه روی نـا امیدی ، در بسته باز کردن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 21:14  توسط نوگل  | 

دانی ز چه روست ، توبه نا کردن من

زیرا که حرام نیست ، می خوردن من

بـر اهـل مجاز است ، به تحقیق حرام

می خــوردن اهـل راز ، بـر گـردن من

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 16:37  توسط نوگل  | 

همه از او سر چشمه گرفتند و چشمه شدند ،

چشمه ها خون شدند ،

خونها گِل شدند ،

گِل ها دل شدند ،

          دل ها خون شدند.

                    خون ها گِل شدند ،

                                     گِل ها چشمه شدند ،

                                     چشمه ها خدا شدند ...

                                                            پس مبارک دلی که خون شود

از ارش گلزادی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 16:36  توسط نوگل  | 

مطرب مهتاب رو ، آنچه شنیدی بگو
ما همگان محرمیم ، آنچه بدیدی بگو
نرگس خمار او،ای که خدا یار او
دوش زگلزار او ، هر چه بچیدی بگو
ای شده از دست من ، چون دل سرمست من
ای همه را دیده تو ، آنچه گزیدی بگو
عید بیاید رود ، عید تو ماند ابد
از فلک بی مدد ، چون برهیدی بگو
در شکرستان جان ، غرقه شدم ای شکر
زین شکرستان اگر، هیچ چشیدی بگو
می کشدم می به چپ ، می کشدم دل براست
رو که کشاکش خوش است ، تو چه کشیدی بگو
می به قدح ریختی ، فتنه بر انگیختی
کوی خرابات را ، تو چه کلیدی بگو
شور خرابات ما ، نور مناجات ما
پرده حاجات ما ، هم تو دردیدی بگو
ماه به ابر اندرون ، تیره شدست و زبون
ای مه کز ابرها پاک و بعیدی بگو
ضل تو پاینده باد ، ماه تو تابنده باد
چرخ ترا بنده باد ، از چه رمیدی بگو
عشق مرا گفت دي ، عاشق من چون شدی
گفتم بر چون متن ، زانچه تنیدی بگو
مرد مجاهد بدم عاقل و زاهد بدم
عافیتا همچو مرغ از چه پریدی بگو
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 16:34  توسط نوگل  | 

الهی! آب عنایت تو به سنگ رسید، سنگ بار گرفت، سنگ درخت رویانید درخت میوه و

         بار گرفت، درختی که بارش همه شادی، طعمش همه انس، بویش همه آزادی، درختی که

         بیخ آن در زمین وفا، شاخ آن بر هواء رضا، میوه ی آن معرفت و صفا، حاصل آن دیدار و

         لقا.

         الهی! از جود تو هر مفلسی را نصیب است از کرم تو هر دردمندی را طبیبی است از سعت

         رحمت تو

         هر کسی را بهره ایست، از بسیاری صواب بر تو هر نیازمندی را قطره ایست بر سر هر

         مؤمن از تو

         تاجی است، در دل هر محب از تو سراجی است، هر شیفته ای را با تو سروکاری است،

         هر منتظری را آخر روزی شرابی و دیداری است.

الهی! دانی به چه شادم؟ به آنکه نه به خویشتن به تو افتادم.   الهی! تو خواستی، من

نخواستم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 16:32  توسط نوگل  | 

تو انکه با من از همگان مهربان تری
هم ذات تر هم اینه تر هم زبان تری
روح تو سایه سار خلوت و تفاهم است
مثل بهشتی از همه جا اشیان تری
مهتاب چیست سایه ی لبخند های تو
خورشید من کجاست ز تو کهکشانتری
از نامت از نگاه خودت از سخاوتت
ابی تری زلال تری اسمان تری
ای ابتدای هستی و انتهای عشق
مثل خدا تو از همه کس جاودان تری
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 10:54  توسط نوگل  | 

درخت گفت:متاسفم پسر بسیار غصه دارم
با تاسف چیزی ندارم که به تو دهم
دیگر سیبی ندارم
پسر گفت:دندانهایم دیگر به کار خوردن سیب نمیا ید
درخت گفت:شاخه ای هم ندارم که با ان تاب بخوری
پسر گفت:انقدر پیرم که توان تاب خوردن با شاخه هایت را ندارم
درخت گفت:تنه ای هم ندارم که از ان بالا روی
پسر گفت:انقدر خسته ام که توان بالا رفتن هم ندارم
درخت اهی کشید و گفت:متاسفم کاشکی چیزی داشتم که به تو دهم
اما چیزی ندارم.من حالا کنده ای کهنسالم و بس.متاسفم
پسر گفت:من دیگر به چندان چیز زیادی نیاز ندارم
بسیار خسته ام
تنها جایی برای نشستن و اسایش میخواهم همین
درخت گفت:خیلی خوب
و تا جایی که میتوانست خود را به فراز کشید
کنده ای کهنسال به درد نشستن و تن اسایی که میخورد
بیا پسر بیا بشین و استراحت کن
پسر همین کار را کرد
و درخت شاد بود
+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 12:19  توسط نوگل  | 

به که باید دل بست؟
به که شاید دل بست؟
سینه‌ها جای محبت همه از کینه پر است
هیچ کس نیست که فریاد پر از مهر تو را
گرم پاسخ گوید
نیست یک تن که در این راه غم آلوده عمر
قدمی راه محبت پوید
خط پیشانی هر جمع خط تنهاییست
همه گلچین گل امروزند
در نگاه من و تو حسرت بی فردائیست
نقش هر خنده که بر روی لبی می‌شکفد
نقشه‌ای شیطانیست
در نگاهی که تو را وسوسه عشق دهد
حیله‌ای پنهانست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شکست
خنده‌ها می‌شکفد بر لبها
تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی
همه بر درد کسان می‌نگرند
لیک دستی نبرد از پی درمان کسی
از وفا نام مبر آنکه وفا خواست کجاست؟
ریشه عشق فسرد
واژه دوست گریخت
سخن از دوست مگو عشق کجا دوست کجاست؟
دست گرمی که ز مهر
بفشارد دستت
در همه شهر مجوی
گل اگر در دل باغ
بر تو لبخند زند
بنگرش لیک مبوی
سخنی کز سر راز
زده در جانت چنگ
به لبت نیز مگو
چاه هم با من و تو بیگانه است
درد دل گر بسر چاه کنی
نی صد بند برون آید از آن راز تو را فاش کند
خویش در راه نفاق
دوست در کار فریب
آشنا بیگانه
شاخه عشق شکست
آهوی مهر گریخت
تار پیوند گسست
به که باید دل بست؟
به که شاید دل بست؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 15:10  توسط نوگل  | 

پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می‌کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود

اما خود نیز علت را نمی‌دانست . روزی پادشاه در کاخ قدم می‌زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می‌کرد ، صدای ترانه‌ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می‌شد . پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا این‌قدر شاد هستی ؟

آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم ، تلاش می‌کنم تا همسر و بچه‌ام را شاد کنم ، ما خانه‌ای حصیری تهیه کرده‌ایم و به اندازه‌ی کافی خوراک و پوشاک داریم ، بدین سبب من راضی و خوشحال هستم

پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست‌وزیر در این مورد صحبت کرد . نخست‌وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه ۹۹ نیست . اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است

پادشاه با تعجب پرسید : گروه ۹۹ چیست ؟

نخست‌وزیر جواب داد : اگر می‌خواهید بدانید که گروه ۹۹ چیست ، باید کاری انجام دهید ، یک کیسه با ۹۹ سکه‌ طلا جلوی در خانه‌ آشپز بگذارید ، به زودی خواهید فهمید که گروه ۹۹ چیست

پادشاه بر اساس حرفهای نخست‌وزیر فرمان داد یک کیسه با ۹۹ سکه‌ی طلا را جلوی در خانه‌ی آشپز قرار دهند

آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و جلوی در کیسه را دید با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکه‌های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سکه‌های طلایی را روی میز گذاشت و آن‌ها را شمرد . ۹۹ سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها طلاها را شمرد . ولی واقعا ۹۹ سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها ۹۹ سکه است و ۱۰۰ سکه نیست . فکر کرد که یک سکه‌ دیگر کجاست ؟

شروع به جستجوی سکه‌ی صدم کرد .. اتاق‌ها و تا حیاط را زیر و رو کرد . اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد . آشپز بسیار دل‌شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه‌ی طلایی دیگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یک صد سکه‌ طلا برساند

آن شب تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا او را بیدار نکرده‌اند . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی‌خواند . او فقط تا حد توان کار می‌کرد . پادشاه نمی‌دانست که چرا این کیسه چنین بلایی بر سر آشپز آورده است و علت را از نخست‌وزیر پرسید

نخست‌وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه ۹۹ درآمده است اعضای گروه ۹۹ چنین افرادی هستند ، آنان زیاد دارند اما راضی نیستند ، تا آخرین حد توان کار می‌کنند تا بیشتر به دست آورند ، می‌خواهند هر چه زودتر یک ‌صد سکه را از آن خود کنند و این علت اصلی نگرانی‌ها و دردهای آن‌هاست . آن‌ها به همین سادگی شادی و رضایت را از دست می‌دهند و اعضای گروه ۹۹ نامیده می‌شوند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 15:5  توسط نوگل  | 

نان پاره ز من بستان ، جان پاره نخواهد شـد

شــــوریدﮤ عشـــق مـا ، آواره نخواهـــد شــد

آن را که منم منصــب ، معــزول کجــا گــردد

آن را که منم چــاره ، بیچــاره نخواهـد شـــد

آن را که منم خــــرقه ، عـــریان نشود هرگز

آن خاره که شد گوهر ، او خاره نخواهد شـد

آن قبـــله مشـــتاقان ، ویران نشــود هــرگـز

وان مصحف خاموشان ، سی پاره نخواهد شد

از اشک شـــود ساقی این دیـــدﮤ من ، لیکن

بی نرگــس مخمورش ، خماره نخواهـد شــد

بیـــمار شـــود عاشــق ، امــا بنــمی میــــرد

مه گرچه شـــود لاغــر ، استاره نخواهد شد

خامـوش کن و چندین غمخواره مشـو ، آخـر

آن نفـس که عاشـق شد ، اماره نخواهـد شـد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 14:49  توسط نوگل  | 

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم

کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند

عشق مي ورزم، عذابم مي دهند

خود نميدانم کجا رفتم به خواب

از چه بيدارم نکردي آفتاب؟

خنجري بر قلب بيمارم زدند

بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست

از غم نامردمي پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد مي شوم

خوب اگر اينست من بد مي شوم

بس کن اي دل ، نابساماني بس است

کافرم ، ديگر مسلماني بس است

در ميان خلق سردرگم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

بعد ازاين با بيکسي خو مي کنم

هر چه در دل داشتم رو مي کنم

نيستم از مردم خنجر بدست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم، بت پرستي کار ماست

چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي کنم

طالعم شوم است باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام

راه دريا را چرا گم کرده ام؟

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوشباورم گولم مزن

من نمي گويم که خاموشم مکن

من نمي گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش

من نمي گويم مرا غم خوار باش

من نمي گويم، دگر گفتن بس است

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه ! در شهر شما ياري نبود

قصه هايم را خريداري نبود

واي ! رسم شهرتان بيداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون مي چکد

خون من ، فرهاد ، مجنون مي چکد

خسته ام از قصه هاي شوم تان

خسته از همدردي مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد

اين همه ليلي، کسي مجنون نشد

آسمان خالي شد از فريادتان

بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام

بويي از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دور و پايم لنگ بود

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه

فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه

هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه

هيچ کس اشکي براي ما نريخت

هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدنيست

حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم

گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز ياران چشم ياري داشتيم

خود غلط بود انچه میپنداشتیم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 14:46  توسط نوگل  | 

یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا

بین ادم هایی که همه سرد و غربند با تو

تک و تنها به تو میاندیشد و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است

یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر درمانده

و شب و روز دعایش اینست

زیر این سقف بلند هر کجایی هستی به سلامت باشی

و دلت همواره محو شادی و تبسم باشد

یک نفر هست که دنیایش را

به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش میخواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد

و دعا میکند این بار که تو با دلی سبز و پر از ارامش

 راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید به

شب معجزه و ابی فردا برسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 14:12  توسط نوگل  | 

عصر ما عصر فریبه

عصر اسمای غریبه

عصر پژمردن گلدون

چترای سیاه تو بارون

شهر ما سرش شلوغه

وعده هاش همه دروغه

اسموناش پر دوده

قلب عاشقاش کبوده

کاش تو قحطیه شقایق

بشینیم توی ی قایق

بزنیم دلو  به دریا

من و تو تنهای تنها

خونه هامون پر نرده

پشت هر پنجره پرده

قفسا پر پرنده

لبای بدون خنده

چشما خونه ی سواله

مهربون شدن محاله

نه برای عشق میلی

نه کسی به فکر لیلی

کاش تو قحطیه شقایق

 بشینیم توی ی قایق

بزنیم دلو به دریا

من و تو تنهای تنها

اونقده میریم که ساحل

از من و تو بشه غافل

قایقو با هم میرونیم

اونجا تا ابد میمونیم

جایی که نه اسمونش

نه صدای مردومونش

نه غمش نه جنب و جوشش

نه گلای گل فروشش

مثل اینجا

اهنی نیست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 19:43  توسط نوگل  | 

 
< >