پدر بزرگی که تو این مدت هرگز از یادش غافل نبودیم و نمیشیم
بابابزرگ خوب و مهربونم بدون که فراموش نشدی
بدون که دلم برای بغلت تنگ شده
برای محبت وعشق خالصانه و بی دریغت
قشنگ ترین خاطرات کودکیم رو برام ساختی
قشنگ ترین هدیه ها رو از دستای مهربون تو گرفتم
هر وقت دیدمت برام هدیه داشتی از کتاب و لباس و عروسک و انواع و اقسام خوراکی ها
یادمه که چه جوری با حرفای قشنگت منو قانع کردی که هر روز صبح حتما ۱ دونه سیب بخورم اون موقع که همش ۴ سالم بود و من به عشق اینکه تو گفته بودی اگه سیب بخورم لپام قرمز میشه بجای ی دونه چند تا میخوردم
یادمه که از همون بچگی تو منو با حافظ و مولانا اشنا کردی و برام از دیوان حافظ تفال میزدی .واسه منی که حتی مدرسه نرفته بودم از داستان های شاه نامه میگفتی
پدر بزرگ مهربونم دلم برات تنگ شده
هنوزم هر وقت مشکلی برام پیش میاد بخوابم میای و تو خواب بغلم میکنی
حیف که دیگه نیستی و
من الان فقط دلم به سر زدن به سنگی خوشه که روش تاریخ تولد و وفاتت رو با شعری از حافظ نوشتن
دلم واسه عیدی هات تنگ شده
دلم واسه ایه الکرسی خوندن هات وقتی که بدرقمون میکردی تنگ شده
چقدر بده که بعد از تو باغچه ات رنگ گلی به خودش ندید
چقدر بده که بعد از تو حیاط خونه جایی برای دور هم نشستن نشد
چقدر بده که نیستی
چقدر پدر بزرگ داشتن خوبه
اقا جون بیشتر از همیشه دوست دارم و حسرت بودنت تا ابد با من میمونه
اومدی افتابی کردی تن سرد غروب
عشقت به من داد عمر دوباره
معجزه با تو فرقی نداره
تو خالق من بعد از خدایی
در خلوت من تنها صدایی
• باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
• اگركسي اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب)
• وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)
• متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
• بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )
• اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه
چه خوب کردی اومدی
روزای خالیه دلمو غروب کردی اومدی
اومدی وقتی که اشکم لحظه چکیدنش بود
وقتی که غنچه لبهام صبح خوبه چیدنش بود
اومدی وقتی که بارون میومد تو طاق ایوون
وقتی که پرنده عشق لحظه رسیدنش بود
اومدی وقتی که دلگیر بودم
تو خودم اسیر و زنجیر بودم
اومدی مثل ی خورشید اومدی
وقتی از بود و نبود سیر بودم
اومدی چه خوب کردی اومدی
روزای خالیه دلمو غروب کردی اومدی
تو که اومدی هوای شب من رنگ سحر شد
اومدی با تپش عشق همه جا زمزمه سر شد
تو که اومدی بهار گونه هام رنگ دگر شد
گل تازه جون گرفته روی شاخه تازه تر شد
اومدی وقتی که دلگیر بودم
تو خودم اسیر و زنجیر بودم
اومدی مثل ی خورشی اومدی
وقتی از بود و نبود سیر بودم
اومدی اومدی اومدی چه خوب کردی اومدی
روزای خالیه دلمو غروب کردی اومدی
کی میتونه جای تو رو تو قلب من بگیره
اینو بدون طفلی دلم به عشق تو اسیره
کی میتونه جای تو رو تو قلب من بگیره
اینو بدون عاشق تو داره واست میمیره
من من محاله از تو سیر بشم
توی اوج بی کسی هام دلواپسی هام
یاوری از غیب رسید به فریاد
شکر خدایی که تو رو به من داد
تو ی دشت بی پناهی بی تکیه گاهی
یاوری از غیب رسید به فریاد
شکر خدایی که تو رو به من داد
من من محاله از تو سیر بشم
کی میتونه جای تو رو تو قلب من بگیره
اینو بدون طفلی دلم به عشق تو اسیره
کی میتونه جای تو رو تو قلب من بگیره
اینو بدون عاشق تو داره واست میمیره
اشتیاق زندگانی با تو در من زنده شد
باغ ویران دلم از عطر گل اکنده شد
خسته از بی حاصلیه عمر بودم امدی
حاصل بی ارزش من لایق و ارزنده شد
من من محاله از تو سیر بشم
همه روز روزه بودن ، همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن ، سفر حـجـاز کردن
شب جمعه ها نخفتن ، به خدای راز گفتن
ز وجــود بــی نـیـازش ، طـلـب نـیـاز کردن
ز مـسـاجـد و معابد ، همه اعتکاف جستن
ز مـنـاهـی و مـلاهـی ، هـمه احتراز کردن
ز مـدینه تـا به کعبه ، سر و پا برهنه رفتن
دو لـب از بـرای لبیک ، به وظیفه باز کردن
بـه خـدا کـه هیـچیـک را ، ثمر آنقدر نباشد
کـه بـه روی نـا امیدی ، در بسته باز کردن
دانی ز چه روست ، توبه نا کردن من
زیرا که حرام نیست ، می خوردن من
بـر اهـل مجاز است ، به تحقیق حرام
می خــوردن اهـل راز ، بـر گـردن من
همه از او سر چشمه گرفتند و چشمه شدند ،
چشمه ها خون شدند ،
خونها گِل شدند ،
گِل ها دل شدند ،
دل ها خون شدند.
خون ها گِل شدند ،
گِل ها چشمه شدند ،
چشمه ها خدا شدند ...
پس مبارک دلی که خون شود
از ارش گلزادی
بار گرفت، درختی که بارش همه شادی، طعمش همه انس، بویش همه آزادی، درختی که
بیخ آن در زمین وفا، شاخ آن بر هواء رضا، میوه ی آن معرفت و صفا، حاصل آن دیدار و
لقا.
الهی! از جود تو هر مفلسی را نصیب است از کرم تو هر دردمندی را طبیبی است از سعت
رحمت تو
هر کسی را بهره ایست، از بسیاری صواب بر تو هر نیازمندی را قطره ایست بر سر هر
مؤمن از تو
تاجی است، در دل هر محب از تو سراجی است، هر شیفته ای را با تو سروکاری است،
هر منتظری را آخر روزی شرابی و دیداری است.
الهی! دانی به چه شادم؟ به آنکه نه به خویشتن به تو افتادم. الهی! تو خواستی، من
نخواستم
پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت میکرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود
اما خود نیز علت را نمیدانست . روزی پادشاه در کاخ قدم میزد . هنگامی که از آشپزخانه عبور میکرد ، صدای ترانهای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده میشد . پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟
آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم ، تلاش میکنم تا همسر و بچهام را شاد کنم ، ما خانهای حصیری تهیه کردهایم و به اندازهی کافی خوراک و پوشاک داریم ، بدین سبب من راضی و خوشحال هستم
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخستوزیر در این مورد صحبت کرد . نخستوزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه ۹۹ نیست . اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است
پادشاه با تعجب پرسید : گروه ۹۹ چیست ؟
نخستوزیر جواب داد : اگر میخواهید بدانید که گروه ۹۹ چیست ، باید کاری انجام دهید ، یک کیسه با ۹۹ سکه طلا جلوی در خانه آشپز بگذارید ، به زودی خواهید فهمید که گروه ۹۹ چیست
پادشاه بر اساس حرفهای نخستوزیر فرمان داد یک کیسه با ۹۹ سکهی طلا را جلوی در خانهی آشپز قرار دهند
آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و جلوی در کیسه را دید با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکههای طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سکههای طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد . ۹۹ سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها طلاها را شمرد . ولی واقعا ۹۹ سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها ۹۹ سکه است و ۱۰۰ سکه نیست . فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست ؟
شروع به جستجوی سکهی صدم کرد .. اتاقها و تا حیاط را زیر و رو کرد . اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد . آشپز بسیار دلشکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکهی طلایی دیگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یک صد سکه طلا برساند
آن شب تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا او را بیدار نکردهاند . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمیخواند . او فقط تا حد توان کار میکرد . پادشاه نمیدانست که چرا این کیسه چنین بلایی بر سر آشپز آورده است و علت را از نخستوزیر پرسید
نخستوزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه ۹۹ درآمده است اعضای گروه ۹۹ چنین افرادی هستند ، آنان زیاد دارند اما راضی نیستند ، تا آخرین حد توان کار میکنند تا بیشتر به دست آورند ، میخواهند هر چه زودتر یک صد سکه را از آن خود کنند و این علت اصلی نگرانیها و دردهای آنهاست . آنها به همین سادگی شادی و رضایت را از دست میدهند و اعضای گروه ۹۹ نامیده میشوند
شــــوریدﮤ عشـــق مـا ، آواره نخواهـــد شــد
آن را که منم منصــب ، معــزول کجــا گــردد
آن را که منم چــاره ، بیچــاره نخواهـد شـــد
آن را که منم خــــرقه ، عـــریان نشود هرگز
آن خاره که شد گوهر ، او خاره نخواهد شـد
آن قبـــله مشـــتاقان ، ویران نشــود هــرگـز
وان مصحف خاموشان ، سی پاره نخواهد شد
از اشک شـــود ساقی این دیـــدﮤ من ، لیکن
بی نرگــس مخمورش ، خماره نخواهـد شــد
بیـــمار شـــود عاشــق ، امــا بنــمی میــــرد
مه گرچه شـــود لاغــر ، استاره نخواهد شد
خامـوش کن و چندین غمخواره مشـو ، آخـر
آن نفـس که عاشـق شد ، اماره نخواهـد شـد
بین ادم هایی که همه سرد و غربند با تو
تک و تنها به تو میاندیشد و کمی
دلش از دوری تو دلگیر است
یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش
به رهت دوخته بر درمانده
و شب و روز دعایش اینست
زیر این سقف بلند هر کجایی هستی به سلامت باشی
و دلت همواره محو شادی و تبسم باشد
یک نفر هست که دنیایش را
به شکوفایی احساس تو پیوند زده
و دلش میخواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد
و دعا میکند این بار که تو با دلی سبز و پر از ارامش
راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید به
شب معجزه و ابی فردا برسی
عصر اسمای غریبه
عصر پژمردن گلدون
چترای سیاه تو بارون
شهر ما سرش شلوغه
وعده هاش همه دروغه
اسموناش پر دوده
قلب عاشقاش کبوده
کاش تو قحطیه شقایق
بشینیم توی ی قایق
بزنیم دلو به دریا
من و تو تنهای تنها
خونه هامون پر نرده
پشت هر پنجره پرده
قفسا پر پرنده
لبای بدون خنده
چشما خونه ی سواله
مهربون شدن محاله
نه برای عشق میلی
نه کسی به فکر لیلی
کاش تو قحطیه شقایق
بشینیم توی ی قایق
بزنیم دلو به دریا
من و تو تنهای تنها
اونقده میریم که ساحل
از من و تو بشه غافل
قایقو با هم میرونیم
اونجا تا ابد میمونیم
جایی که نه اسمونش
نه صدای مردومونش
نه غمش نه جنب و جوشش
نه گلای گل فروشش
مثل اینجا
اهنی نیست